شبی کودکی را دیدم. در پشت بام خانه ی محقرشان خانه ای از جنس خاک سخت مبهوت ستاره های آسمان بود... و سعی می کرد آنها را بشمارد، این را از انگشت بزرگش که هر انگشت را لمس می کرد فهمیدم... اما کودک سواد شمردن نداشت و اگر هم داشت انگشتان دو دستش برای آن کافی نبودند ولی کودک همچنان سعی می کرد... جلوتر که آمدم شنیدم که می گفت یک یک یک گویی تنها همان را بلد بود. در دل گفتم: اگر می دانستی که قلب پاکت چه قدر ارزش دارد؟ چه قدر بزرگ است برای جا دادن همه ی غمها و شادیها . و چه قدر لطیف است و چه قدر آسان می شکند هیچ وقت در پی شمردن ستاره ها نبودی ستاره ها تو را صدا می زنند ستاره ها آنقدر دوستت دارند که در چشمان تو طوری دیگر می درخشند... کنارش رفتم و در آغوش گرفتمش برایش شمردم : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 .... اما هر عدد را که بر زبان جاری می ساختم بدنم می لرزید و نا خودآگاه اشک از چشمانم روان می شد. انگار اعداد برای کودک معنا نداشتند او فقط مبهوت یک آسمان بود با یک دنیا ستاره.
|