به نام خدا
چه زمستان تلخی بر من نمود 
دوری تو ای مایه ی شادی وقت گذران
چه سرمای کشنده ای را احساس کردم
چه روزهای تیره ای شام کردم
چه خزان دیماهی در پیرامون خود دیدم
با این همه وقت سپری شده فصل تابستانی بود 
پاییزی پربرکت و بارور 
و از عشق هوس انگیز بهاری آبستن 
همچون بیوه زنی که پس از مرگ شوی در انتظار فرزند است
اما این فراوانی در نظر من
همچون امید یتیمان،همچون طفل نامشروع می نمود
زیرا تابستان و شادیش برای من فرع و وجود تو اصل بود
در دوری تو حتی مرغان نغمه سرای تابستان خاموشند
و اگر هم بخوانند، نوایشان چنان آکنده از غم است،
که برگ درختان را چنان پژمرده می کند که گویی زمستان نزدیک می شود.
شاعر:؟
|