<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[آسمان من]]></title>
		<link>http://myblueweb.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست &nbsp;&nbsp;&nbsp;ما به فلک میرویم،عزم تماشا که راست؟]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[تنهایی]]></title>
					<link>http://myblueweb.blogsky.com/1387/04/10/post-58/</link>
					<description><![CDATA[<P><BR>روزگارانی را سپری کرده ام ، روزهای تابستانی و شبهای پاییزی.و در تنگنای </P>
<P>این زندگی مبهم، شوق همسفر شدن با مردمانی را داشته ام که دیر یا زود </P>
<P>پرواز می کنند و&nbsp; میدانستم که عقربه ها با من یا بی من یک دایره ی فانی را </P>
<P>می سازند.زندگی، معنای خاموش و سنگینی بود که تعاریف و تفاسیر دیگران از </P>
<P>آن، هیچگاه مرا راضی نساخت.شوق بودن و ماندن ردپا و نشانه هایی بود که </P>
<P>آدمهایی گذاشته و رفته بودند و من در این جهان بزرگ اما کوچک در پی یافتن </P>
<P>برجای گذارندگان نشانه ها بودم .افسوس که&nbsp;شمع کم نور شادمانیم از یافتن </P>
<P>هم چون منی در این دنیا با طوفان خشم و نادانی دیگران خاموش شد و اکنون </P>
<P>من تنهایم ، تنهایی من چه وسیع و دردناک و چه کوتاه و زود گذر میوه ی تلخ </P>
<P>برجای مانده ای است که شاید روزگاری چرخ و فلک روزگار کسی را به جست و </P>
<P>جوی سرگذشت آن &nbsp;ترغیب کند و روزی بفهمد که تنهایی من از روی خاموشی </P>
<P>شمعی&nbsp;بود که روزگاری روشن و درخشان بود.</P>
<P>( بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش&nbsp;بینی نمی کرد...)</P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://i26.tinypic.com/1zgykix.jpg" align=baseline border=0></P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 20:52:09 GMT</pubDate>
					<comments>http://myblueweb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=58</comments>
          <guid>http://myblueweb.blogsky.com/1387/04/10/post-58/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[وقتی...]]></title>
					<link>http://myblueweb.blogsky.com/1387/04/04/post-57/</link>
					<description><![CDATA[<br>وقتی همه  ی چیزها دست به دست هم میدن تا تو رو از خودت، دنیا و نگاهت جدا کنن،<br><br>وقتی ناراحتی چشمات رو هم کسی نمی فهمه،<br><br>وقتی همه ی دنیا میشه پاره آهن و احساس فنا میشه، <br><br>وقتی آسمون رنگ خاکستری میگیره و بارون ها هم اسیدی میشن، <br><br>وقتی زمین رو ریا و دروغ پر می کنه، <br><br> چشماتو ببند و دستهاتو دراز کن، <br><br>اون وقت دستی  که آروم دستهاتو می گیره رو حس کن و  ازش بخواه هیچ وقت تنهات نذاره...<br>]]></description>
					<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 21:06:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://myblueweb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=57</comments>
          <guid>http://myblueweb.blogsky.com/1387/04/04/post-57/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ما ، همه منتظریم...]]></title>
					<link>http://myblueweb.blogsky.com/1387/03/30/post-56/</link>
					<description><![CDATA[<br>کاش میشد قصه ها را از سر نوشت.<br><br>کاش میشد دنیا را ، آن گونه که دوست داشتیم تغییر داد.<br><br>کاش میشد صدایی را شنید که هیچ وقت نشنیده ایم و رنگی را دید که  تا به حال ، چشمانمان را نوازش نکرده است.<br><br>چیزهای زیادی هست که باید باشد و ما قادر به تغییر آن نخواهیم بود..<br><br>و در این میان ،ما ، همه منتظریم ، شاید منتظر یک اتفاق عجیب !<br><br>من هم سالها منتظر بودم ، حالا که بر می گردم و جای قدمهای گذشته ام را می بینم ،<br><br>یک چیز بزرگ آشکار می شود<br><br> که...<br><br> تو گویی نمی خواهی، آن را در ذهنت حلاجی کنی <br><br>و انگار ...<br><br>از آن فراری هستی: <br><br> " انتظار ، بیهوده است..." <br><br>اما ...<br><br>نمی توانم منتظر نباشم ...!<br><br>چون...<br><br>حسی متناقض با آنچه می بینم مرا زجر می دهد،<br><br>حسی که مدام تکرار می کند :<br><br>شاید ...<br><br>سالها بعد ، وقتی بر گشتی و به ردپایت نگاه کردی،  ببینی که انتظارت آرام آرام  پایان یافته است...<br>]]></description>
					<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 21:26:59 GMT</pubDate>
					<comments>http://myblueweb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=56</comments>
          <guid>http://myblueweb.blogsky.com/1387/03/30/post-56/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تموم شد]]></title>
					<link>http://myblueweb.blogsky.com/1387/03/27/post-55/</link>
					<description><![CDATA[<br>     امتحاناتمان تمام شد<br>خوشحالیمان در این وبلاگ نمی گنجد!!!]]></description>
					<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 12:34:17 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://myblueweb.blogsky.com/1387/03/27/post-55/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[یک حس]]></title>
					<link>http://myblueweb.blogsky.com/1387/03/25/post-54/</link>
					<description><![CDATA[همه چیز سرد سرد بود.<br>از درون می لرزیدم و از بیرون عرق می ریختم.<br>سیاهی مانند یک دیو ترسناک پیش رویم ایستاده بود و  وقیحانه می خندید.<br>نه نقطه ی نوری نه حتی سرابی<br>همه چیز گویا رنگ نیستی به خود گرفته بود.<br>و سکوت ، من را بیشتر آزار میداد.<br> <br>وقتی به  دیو سیاهی ، می نگریستم احساس می کردم باید صدای قهقهه اش را بشنوم،  ولی انگار گوشهایم را گرفته بودند.<br>فریاد ، تنها راهی   بود که  مرا  از سیاهی بیرون می برد  یا آرامم می کرد...<br>از ته دل فریاد زدم، اما صدایی نبود ...<br>چند لحظه گذشت و  ترس  آرام آرام در همه وجودم تکثیر میشد. <br>اولین صدا را شنیدم ! صدای به هم خوردن دندانهایم بود...<br>نفس کشیدم،<br>انگار هوایی نبود ..<br>خدایا من مرده ام؟؟<br>آیا زنده  بودم و کسی مرا نمی دید؟  یا کسانی بودند و من آنها را نمی دیدم؟<br><br> آه...  شدت لرزش دست و پایم  قدرت جابه جا شدن را هم  از من گرفته بود..<br>  خداوندا من یک پرتوی کوچک نور می خواهم . یک صدای آرامش بخش ، یک رنگ از رنگهای رنگین کمان<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br><br><br>چشمانم را برهم زدم. گویا خوابم برده بود.<br>انتظار سیاهی داشتم.<br> صورتم را لمس کردم،<br>قطرات اشک صورتم را غرق کرده بود.<br>مانند نابینایی که تازه بینا شده باشد با دقت نگاه کردم،<br>انعکاس نور خورشید روی شیشه ی پنجره آشکار بود.<br>همه چیز سر جایش بود...<br><br>  آیا واقعا خواب بود؟<br>نفس کشیدم : هوا ، بوی گلهای سرخ حیاط را میداد...<br>پنجره را باز کردم و فریاد زدم : من زنده ام ؟؟؟<br>کبوتری را دیدم که به خاطر لرزش شیشه ، ترسید و پر کشید.<br>کرمی را دیدم که روی برگها با ناز جابه جا میشد و مشغول خوردن بود.<br>ابرها را تماشا کردم . ابرهای عزیزم!<br>درختها ، گلها ، آفتاب ، سایه ، همه چیز بود.<br>دستهایم را به هم مالیدم : گرم بودند .دندانهایم نمی لرزیدند.<br>به سمت آینه ی اتاق دویدم : خودم بودم !<br>حس زنده بودن و شعف در تمام بدنم پیچید.<br>یعنی زندگی هر روزی  و تکراری من اینقدر شیرین بود؟!<br><br><br><br>]]></description>
					<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 16:09:58 GMT</pubDate>
					<comments>http://myblueweb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=54</comments>
          <guid>http://myblueweb.blogsky.com/1387/03/25/post-54/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[طلوع]]></title>
					<link>http://myblueweb.blogsky.com/1387/03/21/post-53/</link>
					<description><![CDATA[ در نگرانی چشمانم حس تازه ای ببین، <br><br> حرف تازه ای بشنو و لطافتش را مانند گلبرگهای گل سرخ باران زده لمس کن.<br> <br> این نگرانی از تو به من ، از من به عزیزانم به ارث رسیده و خواهد رسید.<br><br> دلیل این احساس نگرانی ، چیزیست دور اما نزدیک ، همچون افق.<br><br> تا خورشید عشقمان نرم نرمک از پشت کوه های سخت بالا نیاید و عاشقانه بر ما نتابد این نگرانی با ما خواهد بود.<br><br> اینها تعابیر مکرر یک شعر نیست.<br> <br> این صداها ، حرفها و کلمات دلیل قاطع یک جمله است ... فقط یک جمله:<br><br>  بیا تا در آسمان پاکیها دست در دست هم طلوع کنیم...<br><br><a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i28.tinypic.com/axyl4.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a><br><br>]]></description>
					<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 15:25:29 GMT</pubDate>
					<comments>http://myblueweb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=53</comments>
          <guid>http://myblueweb.blogsky.com/1387/03/21/post-53/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[شعری از فروغ]]></title>
					<link>http://myblueweb.blogsky.com/1387/03/19/post-52/</link>
					<description><![CDATA[<br>ز آن نامه ای که دادی ، ز آن شکوه های تلخ<br>تا نیمه شب به یاد  تو چشمم نخفته است <br><br>ای مایه امید من، ای تکیه گاه دور <br>هرگز مرنج از آن چه به شعرم نهفته است <br><br>شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت <br>اسرار قلب کوچک خود را بیان کنم<br><br>بگذار تا ترانه ی من بازگو شود <br>بگذار آن چه را که نهفتم عیان کنم<br><br>تا بر گذشته می نگرم عشق خویش را <br>چون آفتاب گمشده می آورم به یاد <br><br>می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است<br>این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد؟<br><br>این درد را چگونه توانم نهان کنم<br>آن دم که قلبم از تو به سختی رمیده است <br><br>این شعرها که روح تو را رنج داده است <br>فریادهای یک دل محنت کشیده است<br><br>گفتم قفس ولی چه بگویم <br>که پیش از این آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود<br><br>دردا که این جهان فریبای نقش باز <br>با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود<br><br>اینک منم که خسته ز دام فریب و مکر <br>بر کنج دیوار قفس رو نموده ام <br><br>بگشای در که در همه دوران عمر خویش <br>جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام<br><br>پای مرا دوباره به زنجیرها ببند<br>تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند<br><br>تا دست آهنین هوس های رنگ رنگ <br>بندی دگر دوباره به پایم نیفکند<br><br> « فروغ فرخ زاد »<br>]]></description>
					<pubDate>Sun, 8 Jun 2008 18:32:37 GMT</pubDate>
					<comments>http://myblueweb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=52</comments>
          <guid>http://myblueweb.blogsky.com/1387/03/19/post-52/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تسلیت]]></title>
					<link>http://myblueweb.blogsky.com/1387/03/17/post-51/</link>
					<description><![CDATA[<P><FONT size=3>&nbsp;</FONT></P>
<P><FONT size=3>&nbsp;با سلام و عرض احترام</FONT></P><FONT size=3>
<P><BR>شهادت <STRONG><FONT color=#009933>حضرت زهرا (س)</FONT></STRONG>&nbsp; خدمت دوستان عزیزم تسلیت عرض می کنم.</P>
<P>&nbsp;</P>
<P></FONT><IMG alt="" hspace=0 src="http://i26.tinypic.com/2qs0vte.jpg" align=baseline border=0></P>
<P><FONT size=3></FONT>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 6 Jun 2008 16:38:41 GMT</pubDate>
					<comments>http://myblueweb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=51</comments>
          <guid>http://myblueweb.blogsky.com/1387/03/17/post-51/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
